زین آتش نهفته که درسینه من است      &  خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
بعد از یه مدت که اوج وبلاگ نویسی بود یه دوره خیلی از دوستان از وب نویسی رفتن

منم تو دوره خدمت سربازی و بی پولی و مریضی بابا و .. بودم که یواش یواش انگیزه نوشتن رو کم کرد 

تا دوره واتس اپ رسید 

یکی از هم خدمتی ها منو تو یه گروه وانس اپ اد کرد 

گروهی که جای وبلاگ رو یه جور گرفت ..دورهمی صمیمی گروه 30نفره که یواش یواش به زیر ده نفر رسید 

گروه که مخصوصا بعد خدمت خیلی از وقت ام رو پر می کرد 

گروه مون همون جور که گفتم ده نفر کمتر شده بود 

من و دو تا هم خدمتی و چند نفر دیگه که همسر شون هم به گروه اضافه شدن

 

تا این که استخدام شدم و یه چیز خیلی جالب رو فهمیدم

 

همگروه های کهنزدیک سه سال هم گروه بودیم همکارامون بودن ..قبلش نمی دونستم کارشون چی هست 

و جالب تر این که با یکی شون تو یه شعبه و یه واحد و یه اتاق هم کار شدم 

 

و تا امروز که باهم همکار و همگروه هستیم 

 

رفت و آمد خانوادگی داریم و هرزگاهی مسافرت هم میریم.

مثل همین دیروز که رفتیم یکی از روستا های اطراف 

 

نکته 

با همه خوب باشیم شاید فردا یا هم همراه شدیم 

+ تــاریـخ شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۷ ساعـت 18:27 به قـلـم امید(مجتبی) |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------