|
زین آتش نهفته که درسینه من است & خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
|
پنج شنبه بعدظهر محمدم زنگ زد که بریم خضر (کوه خضر نبی).
گفتم بریم (من و محمد سه سالی میشه تقریبا هر هفته میریم کوه ..مگر اینکه قم نباشیم )
خلاصه نزدیک اذان مغرب رسیدم اونجا.
هنوز اثرات برف ده روز پیش بعضی جاها مونده بود...
از پله های پایین کوه که بالا رفتیم دیدیم ..بله هنوز بیشتر قسمت های مسیر آب و گله ...
تا یه قسمتی بالا رفتیم ولی دیدم کل نمیشه بری بالا ...
نصف کفشم رفته بود تو گِل و داشتم همین جور سر میخوردم...
دیگه برگشتیم پایین و از یه مسیر دیگه رفتیم بالا .
یه خانواده که همشون خانم بودن و ظاهرا هم جنوبی بودن می خواستن برن بالا. چند تا بچه هم همراه خودشون داشتن
بچه کوچیک شون (فکر کنم نهایت دو سال اش بود) دادن دست من که بیارم بالا. چون مسیر اصلی نبود شیبش تند بود ولی چون خشک بود خواستیم از این مسیر بریم.البته فقط تو قسمتی که شیبش زیاد بود بچه شون رو آوردم و بقیه مسیر رو دادم به خودشون که بیارنش.
خلاصه رفتیم بالا...
البته ما کل مسیر رو ادامه نمی دیم... قبل از این که برسی به بالای کوه که اونجا یه مسجد هست ، یه مغازه هست که از دوستان مشترک من و محمد هست .
آتیش هم به پا کرده بود و نشستیم دور آتش و چای و شروع به گپ زدن کردیم .
پ ن 1 :
انتخابات تو راهه ...باشد که باز رستگار شویم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------